تبلیغات
زیر سایه مرتضی علی علیه السلام
درباره وبلاگ

وَإِن یَكَادُ الَّذِینَ كَفَرُوا لَیُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ
 ﻭ ﻛﺎﻓﺮﺍﻥ ﭼﻮﻥ ﻗﺮﺁﻥ ﺭﺍ ﺷﻨﻴﺪﻧﺪ ، ﻧﺰﺩﻳﻚ ﺑﻮﺩ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﭼﺸﻤﺎﻧﺸﺎﻥ ﺑﻠﻐﺰﺍﻧﻨﺪ [ ﻭ ﺍﺯ ﭘﺎﻯ ﺩﺭﺁﻭﺭﻧﺪ ] ﻭ ﻣﻰ  ﮔﻮﻳﻨﺪ : ﺑﻰ ﺗﺮﺩﻳﺪ ﺍﻭ ﺩﻳﻮﺍﻧﻪ ﺍﺳﺖ !
 
وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِینَ
 ﺩﺭ ﺣﺎﻟﻰ ﻛﻪ ﻗﺮﺁﻥ ﺟﺰ ﻣﺎﻳﻪ ﺗﺬﻛﺮ ﻭ ﭘﻨﺪ ﺑﺮﺍﻯ ﺟﻬﺎﻧﻴﺎﻥ ﻧﻴﺴﺖ
مدیر وبلاگ : ح •ا°ن•ی°ه
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
زیر سایه مرتضی علی علیه السلام
سه شنبه 11 آبان 1395 :: نویسنده : ح •ا°ن•ی°ه        

هر کجا هستی

من هستم

تنها به تو دل بستم

هر کجا باشی

آنجایم

ای همه خواب و رویایم



دلم را به این کلمات خوش میکنم بلکه آرام شود و راضی برضایت ای خالق مهربانم .



#اللهم_اجعل_عواقب_امورنا_خیرا


#اللهم_اکفنی_ما_اهمنی





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 7 تیر 1395 :: نویسنده : ح •ا°ن•ی°ه        

تمام شد

مرغ از قفس پرید ...

جبرئیل ندا داد

اینک شما و وحشت دنیای بی علی

پ.ن : چه زیباست امشب ملاقات عاشق و معشوق

مولا علی و مادرم فاطمه دوباره بهم رسیدند





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 6 تیر 1395 :: نویسنده : ح •ا°ن•ی°ه        

قسمت کلمه ای هست که این روزا و این سالها خیلی باهاش درگیرم .

قسمت هست ... قسمت نیست

ملاک این قسمت چیه ؟

چرا سرنوشت آدما به این کلمه وابسته است ؟؟؟


بعدا نوشت : در اولین نظر جوابم داده شد . خداروشکر





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 21 خرداد 1395 :: نویسنده : ح •ا°ن•ی°ه        

سلام

چیکار کنیم با این ماه رمضان که بجای اینکه همه اش سرمون تو دعا و قرآن باشه سرمون توی گوشی هاست ؟؟؟


نکنه ما بازیچه جنگ نرم شدیم و شکست خوردیم؟؟؟





نوع مطلب :
برچسب ها : جنگ نرم،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 19 اسفند 1394 :: نویسنده : ح •ا°ن•ی°ه        
  1. سلام از وقتی این وبلاگ شروع بکار کرده پیام های زیادی برام میاد که بیا تبادل لینک کنیم ... من اصلا اهل تبادل لینک نیستم ...
  2. لطفا پیام تبلیغاتی هم نگذارید که اگر بیای تو وبلاگ من کلی آمار وبلاگت میره بالا و از این حرفا ... اصلا برام آمار وبلاگم مهم نیست اینجا برام به حکم یک دفتر خاطرات میمونه ولی به شکل مجازی
  • مطمئن باشید پیام هایی که درش شئونات اسلامی رعایت نشه نخونده پاک میشن


پ.ن : اینستاگرامم رو پاک کردم ان شاءالله گام مفیدی باشه برای تلف نکردن وقتم . یاعلی





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 18 اسفند 1394 :: نویسنده : ح •ا°ن•ی°ه        

سائلم آب و دانه میخواهم

رحمت مادرانه میخواهم

آی بی بی گدا نمی خواهی

پسر بی وفا نمی خواهی

کاش می شد ز من سوال کنی

پسرم کربلا نمیخواهی


پ.ن: متن از مداحی دکتر مطیعی





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 13 اسفند 1394 :: نویسنده : ح •ا°ن•ی°ه        

سلام :)

بالاخره بعد از مدتها حضرت معصومه طلبیدن ما رو قم . خداروشکر

دعاگوتون هستم به شرط لیاقت .

یاعلی





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 11 اسفند 1394 :: نویسنده : ح •ا°ن•ی°ه        

خدایا کاشکی این روزای دانشگاه slow motion بشه برام تا آخر عمرم ... بقدری که به اندازه اون 7 ترم قبل داره بهم خوش میگذره ...

  • امروز توی سایت و نون قندی و پ.م و م.ب
  • خبر عروس شدن الهام
  • تشکیل نشدن کلاس پیوسته(استادمون سرطان داره ان شاءالله خدا بهش سلامتی بده)
  • کلاس کارآفرینی و مثالهامو و مثبتم قشنگم برای تغییر جهت برهان خلف و آلوچه خوردن یواشکی تو ردیف اول
  • همایش دکتر میثاق و چایی بادرنجبویه و پک نخودو کشمش
  • اتوبوس و دیدن فاطمه و صحبت با اون خانم که ولمون نمیکرد
  • نماز مغرب تو مسجد خوندن

خدا رو چه دیدی ! شاید روزهای شیرین تر هم در انتظارم باشه ...

پ.ن : ان شاءالله ~•°•°•°•°•°•~ ۱۱\۱۲\۱۳۹۴





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 5 اسفند 1394 :: نویسنده : ح •ا°ن•ی°ه        

خیلی خوشحالم که دارم به معنای واقعی به حرف رهبرم گوش میدم که تصمیم دارم به لیست رای بدم البته لیستی که دلسوز مردم و نظام هستن ..


چه حس خوبی داره که آدم مطیع ولایت باشه و رای ای بده که اون دنیا ازش بازخواست نکنن

خدایا خودت بهم لیاقت بده تا آخرین قطره خونم پای این نظام ولایی و مهدویی باشم .

پ.ن : به کسی رای بدیم که بهتر از امام و علی زمانمان دفاع کنه .

یاعلی✋






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 3 اسفند 1394 :: نویسنده : ح •ا°ن•ی°ه        

الآن توی اتوبوس دانشگاهم در راه خانه و دارم از ناراحتی میترکم ...

سر کلاس کارآفرینی بودیم که استاد دوتا گروه رو رندوم انتخاب کرد که ایده هاشون رو سر کلاس مطرح کنن از قضا گروه ما رو هم صدا زدن و سرگروه کس دیگه ای بود و ایده رو هم یکی دیگه داد ولی اون دوتا سرشون پایین بود و هر چی استاد گفت بگین و توضیح بدین اصلا بروی خودشون نمی آوردن دیگه دیدم داره آبروم میره با اینکه زیاد در جان ایده مون نبودم دو سه کلمه توضیح دادم در حدی که میدونستم استاد گفت همین ! و من به بچه ها گفتم فقط همین قدر میدونم بابا یکدومتون یه چیزی بگه و سرشون رو مثل ... انداخته بودن پایین با اینکه اون دوتا مانتویی هستن و ادهعای اجتماعی بودن دارن منم به استاد گفتم در همین حد میدونم ... چون من کلی گفتم خیلی از پسرا به طرحمون ایراد گرفتن ... اون لحظه تا حالا از خودم بدم اومد با این گروهی که توش عضوم واقعا برای خودم متاسفم ...

الآن خیلی از دستشون ناراحتم ... مطمئنم تا آخر ترم هم بیشتر کاراشو خودم باید انجام بدم ... ولی این معنای کار گروهی نیس ...

همون موقع سر گروه کنارم نشسته بود و سر اینکه استاد گفت این همه پاتک به ایده تون خورد یه وقت نابود نشین سرشو انداخته بود پایین و رو به من کرد هرهر خندید منم گفتم نخند اصلا از کارتون خوشم نیومد بعد کلاس هم دیگه باهاشون نرفتم و اومدم توی اتوبوس ...

کاشکی اول ترم با بچه های شکل خودم گروه تشکیل میدادم اونا متعهد تر بودن نسبت به کارشون ولی صرف اینکه با اینا صمیمی ترم با همینا هم گروه تشکیل دادم ... این درس همه کارش گروهیه و پروژه ای ....

ای خدا هم آبروم رفت هم ایده مون خورد زیر پلش ...

هیچ راه جبرانی هم برای تعویض گروه ندارم ... یعنی تا آخر ترم بساط کار گروهیه ما همینه ...

اصلا من الآن خیلی دلخورم ازشون چطوری فردا تو چشماشون نگاه کنم ...

شما ها هم که هیچی نمیگید .... بابا یه راه حل بذارید جلوی پام ...


پ.ن : همه خاطره ها که شیرین نیستن :(

ان شاءالله که عاقبتش این درس ختم بخیر شه ...






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 1 اسفند 1394 :: نویسنده : ح •ا°ن•ی°ه        

آیا خواننده وبلاگم فقط خودمم ؟؟ :(

البته انتظار خاصی هم ندارم چون اینجا برام در حکم دفتر خاطرات میمونه ؛)








نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 30 بهمن 1394 :: نویسنده : ح •ا°ن•ی°ه        

عصر یک جمعه دلگیر

دلم گفت : بگویم....بنویسم

که چرا عشق به انسان نرسیدس !؟؟

چرا آب به گلدان نرسیدس! ؟؟

چرا لحظه ی باران نرسیدس !؟؟ و هر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیدست به ایمان نرسیدست و غم عشق به پایان نرسیدست...

بگو حافظ دلخسته زشیراز بیاید ... بنویسد

که هنوزم که هنوز است ...

چرا یوسف گمگشته زکنعان نرسیدست!؟؟

چرا کلبه احزان به گلستان نرسیدست!؟؟


پ.ن: اللهم عجل فی فرج مولانا الصاحب الزمان عج الله فرجه الشریف








نوع مطلب :
برچسب ها : #دلتنگی_عصر_جمعه،
لینک های مرتبط :
جمعه 30 بهمن 1394 :: نویسنده : ح •ا°ن•ی°ه        

سلام

امروز همایش یک روزه ولایت فقیه از طرف موسسه بینش مطهر برگزار شد منم شرکت کردم با حضور آقای دکتر علی غلامی رییس دانشکده حقوق دانشگاه امام صادق ع .

واقعا عالی بود...اطلاعاتم که تقریبا همون اطلاعات قبلی بود اما با سند و دلیل و مدرک محکم تر شد ...

از این نظر که یه زندگی 9 ساعته بدون تلگرام و با برنامی ای داشتم بیشترلذت بردم ....

از خدا خواستم بهم توفیق بده بقیه عمر زندگیم هم مثل این 9 ساعت بدونم میخوام چیکار کنم و برنامه داشته باشم .

ان شاءالله .

شب جمعه ای سلام بدیم به ارباب بی کفن .

یاعلی



پ.ن :

تو رو از دور دلم دید اما

نمیدونست چه سرابی دیده





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 27 بهمن 1394 :: نویسنده : ح •ا°ن•ی°ه        

سلام ..

امروز سر کلاس یوهویی یادم افتاد به مادرم یه چیزی رو بگم و اتفاقا خیلی مهم بود و حتما همون لحظه تا یادم نرفته بود باید میگفتم بنابراین موبایلم رو برداشتم و سر به زیر رفتم بیرون ..

هر چی زنگ زدم مادر گرامی داشتن صحبت میکردن و خانم پشت تلفن میگفت لطفا منتظر بمانید از اونجایی که وسط درس دادن استاد بود دیگه پشیمون شدم و برگشتم اما اصولا اگر کسی وارد کلاس بشه یه تیکه ای از پسرا میشنوه بخاطر همینم تصمیم گرفتم سر به زیر وارد کلاس بشم ...

داشتم میرفتم سرجام که ردیف دوم بود بشینم دیدم هیشکی نیست و فقط ردیف اول چند تا دختر نشستن و ردیف آخر چند تا پسر یه جورایی از اون کلاس پر خبری نبود گوشم رو تیز کردم دیدم صدای استادمونم پیر شده ....

سر مو آوردم بالا ..... فهمیدم بجای کلاس 3 رفتم کلاس 2 و با نگاه پر از تعجب و عصبانیت استاد کلاس 2 و نگاه های متعجب و تمسخر آمیز دانشجو ها مواجه شدم ....

با یه ببخشید به سرعت نور از اون کلاس خارج شدم و تا در بسته شد یوهویی اون کلاس از خنده پوکید

وارد کلاس خودمون که شدم سرم بالا بود و چند تا متلک شنیدم اما حواسم نبود چی گفتن فقط اومدم نشستم و تا آخر کلاس دیگه جزوه ننوشتم و فقط با بقل دستیام کارمون لیسه رفتن از خنده بود ....

خداروشکر که استادمون باحال بود و نزد تو حال خوبمون که ردیف دوم همه در حال خنده بودن از تعریف ضایع شدن و آبرو رفتن من ...

خداروشکر بعد کلی وقت با بچه ها گفتیم و خندیدیم چون کمتر از این موقعیت های خنده ای سر کلاسا پیش میاد ....



پ.ن : از سری خاطرات ترم آخرم هست اتفاق امروز .







نوع مطلب :
برچسب ها : خاطره ترم آخر،
لینک های مرتبط :
شنبه 10 بهمن 1394 :: نویسنده : ح •ا°ن•ی°ه        

بسم الله رو گفتیم و به عنوان اولین روز ترم آخر وارد دانشکده شدیم و به به خدا جون مهربون و گل من از همین روز اول برام خاطره جور کرد اونم چه خاطره ای...

هیچ چیز بهتر از عروس شدن شاگرد اول و دوست عزیزم اینقدر منو به وجد نمیاورد ... در حدی که در پوست خودم نگنجم : ))))


خدایا شکرت که امروزم رو اینقدر شیرین برام رقم زدی

میفرمایند : سالی که نکوست از بهارش پیداست حالا برا ما شده ترمی که نکوست از بهارش پیداست

ان شاءالله که ترم آخر پر از خیر و برکت برای من و دوستام باشه .

یاعلی





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 2 )    1   2